محمد تقي جعفري

564

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

حريص و بىباك مرگم . من آن زخم دار طمع كار نيستم كه براى به دست آوردن پول تلاش كنم ، بلكه آن زيرك هشيارم كه مىخواهم از پل مرگ بگذرم ، من آن تيره بخت طمع كار نيستم كه به هر دكَّانى سر بزنم 7 بلكه جوياى آن جهشت روحانى هستم كه مىخواهم از هستى بالاتر روم و به منبع هستى برسم ، مرگ و انتقال از اين كهنه سرا براى م آن چنان خوشايند و شيرين است كه پرواز و نجات از قفس براى پرنده محبوس ، قفس را در نظر بگيريد كه در عرصهء باغ سبز و خرمى نهاده شده و بىنوا پرنده از لابلاى آن قفس ، گلستان و درختهاى با طراوت را مىبيند زيرا ، مىبيند كه پرندگان زيبا آزادانه و رها از هر گونه بند و زنجير در پيرامون قفس او سرودها مىخوانند . آن پرندهء محبوس در قفس با تماشاى سبزه ها و گلها و رياحين و فضاى بىكران آن باغ و بوستان ، نه حالى براى خوردن دارد و نه صبر و شكيبايى . در ميان آن قفس از اين سو به آن سو دويده ، سر از هر سوراخى بيرون مىكند به گمان اين كه مىتواند بند قفس را از خود دور كند . دل و جان اين پرنده محبوس در قفس كه چنين در اضطراب و بىقرارى است ، اگر در آن قفس گشوده شود و آزاد گردد چه خواهد شد ؟ حال آن پرنده‌اى كه در ميان قفس زندانى است و در پيرامونش مرغان آزاد زمزمه مىكنند و سرود مىخوانند ، مانند حال آن پرنده نيست كه در ميان قفس گرفتار گردد و در پيرامونش گربه ها صف كشيده و انتظار بيرون آمدن او را داشته باشند . اين مرغ است كه در ميان انبوه و هراس به سر مىبرد و هرگز آرزوى بيرون آمدن از قفس را به فكر خود خطور نمىدهد . اين چنين مرغ ترسو و بد بخت هميشه آرزو مىكند كه صد قفس ديگر وجود او را در بر گيرد و براى او در مقابل گربه ها پناهگاهى باشد .